۰۶ بهمن ۱۳۸۹

این روزهای من


بعضی روزها هست که می‌خوای گریه کنی نمیدونی چرا ولی بغض داری

می‌خوای که نشنوی، فقط نگاه می‌کنی

بعضی روزها هست که خسته شدی از خوردن بغضت، می‌خوای که بشکنی

فقط بهانه می‌گیری؛ می‌خوای ناز کنی، قهر کنی، می‌خوای...

بعضی روزها هست از قوی بودن خسته شدی می‌خوای ضعیف بشی، مچاله بشی و آه بکشی

بعضی روزها هست که از بودن خودت سیر شدی می‌خوای بشی یک خود دیگه؛ خودی که بتونه گریه کنه...ناراحت بشه...ناامید بشه

بعضی روزها هست مثل این روزهای من

۰۱ بهمن ۱۳۸۹

من و شب‌های برفی بی تو بودن


شب‌های سرد و برفی تهران ساکت است.....من هستم و صدای افتادن دانه‌های برف روی شومینه..تو نیستی و جای خالی صدایت همراهم
چشم‌هایم را می‌بندم تا نبودنت را نبینم ولی نبود گرمای نفس‌هایت را چه کنم؟
گلوله برفی که امروز برایت درست کردم هنوز کنار خیابان است یک لحظه فراموش کردم که نیستی
که تو دوری
دورتر از لحظه‌هایی که با هم خندیدم
من برایت می‌نویسم ولی تو نیستی که بخوانی که اگر هم بخوانی ...
پتو را محکم دور خودم می‌پیچم دیگر به نبود بازوانت عادت کرده‌ام
من به عادت‌هایم زنده‌ام اما تو باز هم نیستی.




Powered By Blogger