17 August 2009

من و وبلاگم

روز اول که می‌خواستم این وبلاگ را درست کنم فکر می‌کردم جایی می‌شود برای درد دل‌های من که حرف‌هایم را بنویسم و دوستانم هم بخوانند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که وبلاگ همایون خیری بشود جایی برای دردل کردن و با همه در ارتباط بودن.
بار اولی که ازمن خواست در "جمعه برای زندگی" بنویسم فکر نمی‌کردم عادتی بشود که هر روز جمعه، من را زود از خواب بیدار کند برای نوشتن از زندگی
روزی هم که ازمن خواست گزارشی ضبط کنم و برای برنامه رادیویی بفرستم فکر نمی‌کردم که بعد از این هر هفته دنبال اخبار سرزمین مالزی باشم آن هم اخباری که رنگ و روی از زندگی داشته باشه.
از روزی که وارد خونه جدید شدم و تصمیم به زندگی کردن گرفتم. زندگی هم دارد متفاوت به من نگاه می‌کند و حالا می‌فهمم که چرا بعضی از آدم‌ها هر از چندی محیط زندگی شان را عوض می‌کنند.
دلم برای همه دوستانم در ایران تنگ شده و برنامه رادیویی که در وبلاگ همایون خیری ایجاد شده راهی شده تا دوستان صدای من را بشنوند و از حال و هوای من باخبر شوند.
به هر حال من تصمیم دارم زندگی کنم و سبز بمانم. پس هر هفته جمعه و شنبه در وبلاگ همایون خیری منتظرتان هستم.

10 July 2009

بعد از این جمعه‌ها برای من و توست برای زندگی برای ایران و برای امید


دوباره به جمعه برای زندگی برگشتم با روحیه و با دیدی دیگر برای جمعه، این هم عکس گیاه من است که گوشه حفاظ طبقه نهم سبز شده است، این به من امید زندگی می دهد امیدی برای ساختن ایرانی دوباره

جمعه‌ای برای من و تو

امروز جمعه است و باید از زندگی بنویسم. نباید فکر کنم به پنج شنبه‌ای که ۱۸ تیر بود باید فراموش کنم شنبه‌هایی را که زندگی در آن بی‌رنگ شد، باید فقط به زندگی فکر کنم.

بله امروز جمعه است و من نفس می‌کشم، پنجره را باز می‌کنم، آسمان مثل همیشه آبی کم‌رنگ است با تک و توکی ابرهای سفید بی‌حال که خبری از باران نمی‌دهد.

زندگی را شروع می‌کنم با یاد از دوستی که الان در کشوری دیگر است و احتمالا نیمه‌های شب است و او خواب از خستگی راه طولانی که برای جلای وطن طی کرده اما نه نمی‌خواهم امروزم به جدایی و دوری بگذرد .. امروز روز زندگی و امید برای ایران است.

دوباره به آسمان بی‌غم مالزی نگاه می‌کنم ...چه می‌داند این آسمان که چه رفته بر سرزمین من بر مردم من در هفته‌های گذشته.

پرنده‌ها هم‌چنان بر شاخه‌های سرسبز اما بی‌میوه درختان در مالزی می‌خوانند، مردان مسلمان کلاه‌هایشان را بر سر می‌گذارند تا به نماز جمعه بروند، صدای زنگ معبد هندوها می‌آید. پسرک چینی دارد شیر سویا می‌خورد، کیفش را که چرخش نیز شکسته به دنبال خود می‌کشد و به سمت سرویس مدرسه می‌رود؛ زندگی یعنی همین.

تا چند ساعت دیگر اولین تلفن از ایران زده می‌شود تا من به آن ها بگویم دیروز در ایران چه اتفاقی افتاده است.

تنهایی، جدایی، دلتنگی نه هیچ کدام در جمعه من نیست با قطره اشکی همه آن‌ها را دور می‌ریزم و به فردایی فکر می‌کنم که می‌خواهم با امید و زندگی بسازمش، به ایرانی فکر می‌‌کنم که مال من و تو است و پر از زندگی است.

بعد از این جمعه‌ها برای من و توست برای زندگی برای ایران و برای امید.

04 July 2009

من و پنجره


این پنجره اتاق جدید من در خونه ( این کلمه را با تلفظ خونه دوست دارم نه خانه) جدید است. دو سال خلوت و تنهایی برای من کافی بود و از امروز دوباره به دنیای زندگی با دیگران برمی گردم.
دو سال از اولین بهت و تجربه تنهایی من گذشت و از امروز من با این پنجره تنهایی را تقسیم می کنم. چند هفته گذشته به قدری در مورد سیاست و مردم و ایران و همه چیز فکرکردم که فهمیدم تنها زندگی کردن نمی تواند من را تنها کند و همیشه چیزهایی هست که بی اجازه داخل خلوتم سرک بکشند. در این دو سال خلوت من پر از مردمی بود که با آن ها زندگی کرده ام و امیدوارم دوباره امید و لبخند را در صورت های مهربان و خسته شان ببینم. دوباره زندگی را شروع می کنیم و به تغییراتی هرچند کوچک دل خوش می کنیم؛ مهم این بود که فهمیدیم تنها نیستیم و همه با هم هستیم.
از امروز من و پنجره من هم وارد دنیای با هم بودنتان می شویم.

08 June 2009

همایش سبز ما در مالزی


دیروز همایش حامیان میرحسین موسوی در مالزی بود و برای من خیلی جالب. منی که ۳ دوره قبلی انتخابات ریاست جمهورس همیشه در ستادهای انتخاباتی سرک می کشیدم و فضولی می کردم این دوره به خاطر بودنم در مالزی نتونسته بودم شعر بخونم و شعار بدم و جدا از این نظر در تنگنا بودم.
دیروز سوار اتوبوس شدم تا به محل همایش برم شب قبل رفته بودم و یک بلوز سبز هم خریده بودم ولی تو اتوبوس دیدم نه بابا این جماعت همان طوری که میرند نماز ظهر عاشورا دارند میان میتینگ انتخاباتی، نه شور و حالی نه همچین خیلی رنگ سبزی نه شعر خوندنی تو اتوبوس خلاصه که حال ما بسی گرفته شد.
محا همایش طبفه ۹ یک هتل بود و مسلما حضور این تعداد ایرانی که همه یک "چیز" سبزی به هر حال داشتن برای همه جالب بود.
قبل از باز شدن درب سالن همایش همه اونجا را با محل های تاریخی و توریستی اشتباه گرفتند عکی یادگاری بود که ملت از هم دیگه می گرفتن: در حال امضای طومار، در حال روبان سبز بستن، در حال پیراهن سبز پوشیدن و یک آقایی هم که با موهای سبزش در همه عکس ها بودند و خلاصه. البته بنده هم دوربین خودم را مستفیذ گردانیدن از این منظر.
همایش خوب بود و بچه های خیلی زحمت کشیده بودند مخصوصا گروه موسیقی. با وجود این که تعطیلات بین دو ترم بود استقبال خوبی هم شده بود. کم کم آدم شرهای همایش مشخص شدن دیگه ۲۰-۳۰ نفری شده بودیم که هی دست می زدیم و شعر می خوندیم و شعار می دادیم و مردم تحریک می کردیم که از چرت بعد از ناهار در بیایند و انتخاباتی باشند.
خلاصه این که همایش هم تمام شد و بعد از اون اکثر شرکت کننده ها به سوی استکبار جهانی یعنی مک‌دونالد حمله کردند و ناهار توپی هم خوردند البته با بستنی نا مشت محکمی باشد به دهان همون که می دونین.
تفاوت های این همایش با همایش های داخل ایران:
اولین و مهمترین، بدون روسری هم می تونستی بری :) یعنی هرکس با هر لباس و هر سلیقه و دیدگاهی که داشت آمده بود
دومین، خبری از سخنرانی های خسته کننده و طولانی نبود و هیچ کس نمی خواست که ماخمیازه بکشیم
سومین و از همه جالب تر این بود که، همه به ما که شعار می دادیم عین یک عدد "ای. تی" که تازه از آسمان آمده نگاه می کردند (در ایران ما به کسی که شعار نمی داد این جوری نگاه می کردیم والا)
چهارمین کلا، ورود تکنولوژی به عرصه انتخابات بود وقتی وارد ستاد میرحسین در مالزی می شوید خبری از بدو بدو و تنش و استرس نیست! همه نشستند یک نوت بوک روی پاشون و دارند کارشون انجام می دهند حالا ما تو ایران ... بماند.

05 June 2009

انتخابات بازی در جمعه


در راستای این که انتخابات هفته آینده است تب انتخاباتی ما را هم بدجور فرا گرفته است. به طور کلی پایان نامه را بوسیدم گذاشتم کنار دارم انتخابات بازی می کنم چون خیلی بیشتر از پایان نامه حال میده.
این هفته در "جمعه برای زندگی" در مورد انتخابات بازی نوشتم که خیلی دوست دارم

انتخابات بازی

به هر حال وقتی همه جا حرف از انتخابات ریاست جمهوری است که نمی‌شود "جمعه برای زندگی" بی نصیب بماند و حرفی در آن نباشد، تب انتخاباتی در ما ایرانی‌ها خیلی بالاست.

انتخابات در ایران با اکثر کشورهای دنیا فرق می‌کند ما انتخابات را دوست نداریم که به آن به عنوان یک قدم به سوی دموکراسی و این جور چیزها نگاه کنیم، انتخابات را دوست داریم چون بازی آن را دوست داریم. از این که می‌توانیم مانتو سرخابی بپوشیم و با هرکسی دلمان خواست بیرون برویم و کسی به ما گیر ندهد خوشمان می‌آید. از این که یک سری از آدم‌ها را از اعماق تاریخ ایران بکشند بیرون و با آن‌ها صحبت کنند یا مصاحبه‌های‌شان را پخش کنند، لذت می‌بریم. از این که می‌‌توانی دختر باشی به استادیوم آزادی بروی و فریاد بکشی و کسی تو را از دم درش برنگرداند خوشحالیم.

خیابان‌ها تا نیمه های شب پر از جنجال‌های انتخاباتی است واقعأ سیستمی که ما تحت عنوان رأی اولی‌ها داریم در کجای دنیا باب است؟ هر چند سال یک بار دور هم جمع می‌شویم و بازی را شروع می‌کنیم؛ با هم بحث می‌کنیم، روزنامه می‌خوانیم، اخبار را روز به روز دنبال می‌کنیم، سعی می‌کنیم بفهمیم دوستان‌مان در کدام طرف قرار دارند.

در شب مناظره دو کاندیدا (که اینجا حدود 3 صبح بود) فقط چراغ خانه ایرانیان در مالزی روشن بود و جالب این که صفحه فیس بوک دوستانی که در ایران نیستتد لحظه به لحظه عوض می‌شد، همه دنبال می‌کردند، نظر می‌دادند، کاریکاتور، عکس، فیلم همه "چیز" به سرعت ثانیه به روز می‌شد. یکی از اتحاد می‌گوید، دیگری دولت ائتلاف، یکی تغییر می‌خواهد و دیگری امید می‌دهد. ولی ما به بازی خود مشغولیم. من هم انتخابات بازی را دوست دارم و مخصوصأ شیوه‌ای که امسال مد شده است، این که با یک رنگ می‌توانی طرف مقابلت را بشناسی؛ اولین سوال همه: قرمزی یا سبز؟ تغییری یا امید؟ عکس‌ها در فیس بوک و یاهو مسنجر و گوگل و غیره عوض شده؛ یا لایه از رنگ آن را گرفته یا این که تبدیل به عکس‌های تبلیغاتی کاندیداها شده است. هنوز یک هفته فرصت است تا پایان این بازی، شما چه بازی‌های دیگری در این هفته می‌کنید؟





29 May 2009

هفته‌ای که بر من گذشت

هفته‌ای که گذشت رو اصلا دوست نداشتم حقیقتا خسته شدم و کم آوردم. نمی‌دونم چرا ولی ظرفیتم دیگه تکمیل شده. هفته‌ای که بر من گذشت را در "جمعه برای زندگی" وبلاگ همایون عزیز بخوانید که دیشب طی نامه‌ای امر فرمودن بنویسم منم از خدا خواسته نوشتم!
چون وبلاگ آزاد نویس در ایران فیلتر شده مطلب را اینجا هم می‌گذارم

هفته‌ای با بلایای طبیعی و غیر طبیعی

هفته‌ای که گذشت بنده شاهد چند بلای طبیعی و غیر طبیعی در زندگی خودم بودم. اول از همه یک سونامی آمد و کل پایان‌نامه بنده را با خودش به آب برد که از طرف استاد عزیزم بود. ایشان بعد از دو سال تصمیم گرفتند که با من رو‌راست باشند و بگویند که تا امروز که دائم به من می‌گفتند "عالی است برو جلو" با دقت پایان نامه را نمی‌خواندند و کلیات را در نظر می‌گرفتند و حالا که جزئیات را نگاه می‌کنند دائم می‌گویند "افتضاح است برگرد عقب." نتیجه این که بنده حالا حالاها اینجا هستم در خدمت ایشان.

دومین بلای طبیعی زلزله‌ای بود که یکی از دوستان (که شمایی که وبلاگ آزاد نویس را می‌خوانید حتما ایشان را می‌شناسید) بر بنده مستولی گردانیدند با گفتن این جملات که چرا نشسته‌ای؟ مگر روزنامه نگار می‌نشیند و منتظر کار می‌شود؟

سومی اما بلایی خانمان‌سوز بود؛ به یمن حضور یکی از دوستان در پویش موج سوم بنده شدم بیننده برنامه‌های این شبکه اینترنتی که جمعا ۴-۵ ساعتی از وقت‌مان را در روز می‌دهیم برود.

در راستایی همین بلایا و برای این‌ که به کمک‌های مردمی هم احتیاج باشد بنده اقدام به فروش مبل و تخت و تشک و .... هرچیزی که فکر کنید کردم و الان کاملا همانند سیل‌زدگان عزیز در حال زندگی هستم و تا چند هفته دیگر که خانه را هم به صاحب‌خانه تحویل بدهم ؛ چادری برپا می‌کنم برای هم‌دردی با تمامی دوستانی که به بلایای مختلف دچار شده‌اند.

اما در هفته‌ای که همه صحبت از انتخابات می‌کنند بنده هم در خلال این همه بلایای طبیعی و غیره بحث‌های انتخاباتی شیرینی هم داشته‌ام؛ اولین نکته جالب خواندن شعری از "چه گوارا" برای یکی از کاندیداها بود! دومین نکته بسی خنده‌دار استدلال‌های دوستانی است که سی سالی می‌شود در ایران نیستند و حالا سعی در متقاعد کردن این‌جانب دارند برای رای ندادن البته احتمالا همه شما با این آدم‌ها درگیر هستید. دوستان عزیز خواهشمند است بحث‌های بیهوده با این افراد نکنید و به جایش کتاب "خانواده نیک اختر از ایرج پزشک زاد" را حتما بخوانید.



22 May 2009

این هفته باز هم در وبلاگ آزادنویس

این هفته هم باز رفتم وبلاگ همایون خیری مهمون بازی! البته این دفعه از چند روز قبل به هم گفته شده بود که مطلب بنویسم و من باز هم با قانون گل طلایی مطلبم را فرستادم.
این هفته در مورد چند همسری در مالزی نوشتم.
راستی شماره این هفته روزنامه نگاران ایرانی فکر کنم یک هفته نامه توپ بشه حتما منتشر شد لینکشو میدم.

مطلب این هفته من در "جمعه برای زندگی"

مالزی و چند همسری

من از آن دسته از آدم‌ها هستم که وقتی به جایی سفر می‌کنم دیدن جامعه و مردمانش را بیشتر از موزه و جاهای تاریخی دوست دارم. تا حالا به هیچ موزه‌ای در مالزی نرفته‌ام ولی می‌توانم برای‌تان از تفاوت‌های مردم مالزی در شهرهای مختلف صحبت کنم چون آن‌ها را دیده‌ام، این علاقه من باعث شده که همیشه تلویزیون‌های محلی را نگاه کنم حتی اگر زبانشان را نفهمم. در مالزی خوشبختانه تمام سریال‌های مالزیایی زیرنویس انگلیسی دارند و من مشکلی برای فهمیدن‌شان ندارم.

اولین مرتبه در یک سریال تلویزیونی دیدم زنی که فهمیده شوهرش دوست دختر دوران جوانیش را پیدا کرده، دارد مقدمات ازدواج آن‌ها را آماده می کند، باورم نشد سریال را دنبال کردم، همه رفتار همسر اول را ستایش می‌کردند واین را نشان شعور و درک بالای او می‌دانستند، مادر همسر اول به دخترش افتخار می‌کرد و بر خود می‌بالید که چنین دختری تربیت کرده و همسر اول به تنهایی در مقابل تمامی افرادی که فکر می‌کردند دارد در حق او ظلم می‌شود می‌ایستاد و به طور خلاصه سریال چیزی جز تشویق به داشتن همسر دوم نبود. چند روز بعد در وبلاگ نفیسه مطلق خواندم که او هم در مورد چند همسری در مالزی نوشته بود و این‌ که در مدارس و برنامه‌های تلویزیونی به این مسئله اشاره می‌شود.

از دوست مالزیایی خودم سوال کردم که آیا واقعأ چنین چیزی در جامعه شما معمول است و او سرش را تکان داد که متأسفانه بله. برای من جالب بود چون فکر می‌کردم خوب مانند کشورهای عربی اینجا هم عرف است. از دوستم پرسیدم یعنی شما زن‌ها راضی به این مسئله نیستید؟ گفت مسلمأ نه و خانواده‌های تحصیل کرده و با اصالت در مالزی هیچ وقت راضی به چند همسری نیستنند ولی در بین مردان مسلمان مالزیایی که کمی وضع مالی‌شان خوب می‌شود معمول است. یکی دیگر از ایرانیانی که سال‌هاست در مالزی زندگی می کند و همسر مالزیایی دارد نیز می‌گفت که اکثر صاحبان کارخانه‌ها و مردان موفق در تجارت در مالزی چند همسر دارند که البته در تمام مراسم‌ رسمی همسر اول خود را می‌آورند و اکثرأ زنان بعدی خود را از نژادهای چینی و هندی می‌گیرند و در جامعه هم تبلیغ می‌شود که برای استحکام جامعه چند نژادی مالزی این عمل پسندیده‌ای است.

این که دولت‌مردان و سران مذهبی در مالزی چه می‌گویند برای من مهم نیست این که با جملاتی مانند زن اول پایه استحکام خانواده است، این کار پیروی از سنت نبی است، باعث پیشرفت جامعه مالزی می شود و هزاران دلیل موجه یا غیر موجه دیگر سعی در توجیه چند همسری دارند برای من ارزشی ندارد چون می‌دانم که حضور یک زن دیگر در زندگی زناشویی چه لطمه‌هایی به زنان و خانواده می‌زند. خوشحالم که در ایران با وجود تبلیغی که چند سال اخیر در صدا و سیما می‌شود هنوز قبح داشتن همسر دوم از بین نرفته است و این فرهنگ و جامعه ایران است که چند همسری را قبول نمی‌کند نه سیاست‌مداران و سران مذهبی