۰۹ اسفند ۱۳۸۹

برای آنچه که ویرانش کردم

روزی دوباره برایت می‌نویسم؛

برایت خواهم گفت که چرا ویرانیت را نظاره کردم و هیچ نگفتم حتی آه هم نکشیدم،

یک روز از لابه لای خاطرات این روزهایم، تلخی نگاه دنیای من را خواهی چشید

و می‌فهمی که چرا پنهانت کردم حتی از خواب‌های شبانه‌ام

آرزویم بودی؛ دنیایی بودی که ساخته بودمت برای خودم ولی در تلخی واقعیت زندگی‌ نابودت کردم؛ ویرانت کردم.

ایمان آوردم به نابودی آرزوهایم و حالا عادت می‌کنم به ویرانی رویاهایم

۰۶ بهمن ۱۳۸۹

این روزهای من


بعضی روزها هست که می‌خوای گریه کنی نمیدونی چرا ولی بغض داری

می‌خوای که نشنوی، فقط نگاه می‌کنی

بعضی روزها هست که خسته شدی از خوردن بغضت، می‌خوای که بشکنی

فقط بهانه می‌گیری؛ می‌خوای ناز کنی، قهر کنی، می‌خوای...

بعضی روزها هست از قوی بودن خسته شدی می‌خوای ضعیف بشی، مچاله بشی و آه بکشی

بعضی روزها هست که از بودن خودت سیر شدی می‌خوای بشی یک خود دیگه؛ خودی که بتونه گریه کنه...ناراحت بشه...ناامید بشه

بعضی روزها هست مثل این روزهای من

۰۱ بهمن ۱۳۸۹

من و شب‌های برفی بی تو بودن


شب‌های سرد و برفی تهران ساکت است.....من هستم و صدای افتادن دانه‌های برف روی شومینه..تو نیستی و جای خالی صدایت همراهم
چشم‌هایم را می‌بندم تا نبودنت را نبینم ولی نبود گرمای نفس‌هایت را چه کنم؟
گلوله برفی که امروز برایت درست کردم هنوز کنار خیابان است یک لحظه فراموش کردم که نیستی
که تو دوری
دورتر از لحظه‌هایی که با هم خندیدم
من برایت می‌نویسم ولی تو نیستی که بخوانی که اگر هم بخوانی ...
پتو را محکم دور خودم می‌پیچم دیگر به نبود بازوانت عادت کرده‌ام
من به عادت‌هایم زنده‌ام اما تو باز هم نیستی.




۲۰ آذر ۱۳۸۹

منتظر چی هستی دختر؟

هی سرک می‌کشم؛
فیس‌بوک
فرندفید
توییتر
جی‌میل
یاهو
نه خبری نیست
دائم به موبایلم نگاه می‌کنم
اینباکس رو خالی می‌کنم
بچه‌ها اسمس‌ها که قطع نیست؟
منتظر چی هستم؟
نمی‌دونم
یک سال دیگه گذشت و من هم‌چنان تنها نشستم و فکر می‌کنم که اگر کیکی بود چند تا شمع داشت.

۱۰ شهریور ۱۳۸۹

آرام آرام

دوباره می نویسم تا دل‌تنگی لحظه‌هایم با تو باشد

از با من بودنت که دوست دارم؛

آرام آرام به من نزدیک می‌شوی

سایه نفس‌هایت را حس می‌کنم

می‌آیی و در من می‌نشینی، نفوذ می‌کنی، رسوب می‌کنی

سرم را در گودی نفس‌هایت می‌گذارم

با سر انگشتانت مژه‌هایم را لمس می‌کنی

تو دوری

اما

آرام آرام نزدیک می‌شوی

۰۵ شهریور ۱۳۸۹

بهانه‌های زندگی من

نگاه‌هایی که جستجو می‌کردند
چشم‌هایی که گفتگو می‌کردند
یادهایی که آزارم می‌دادند
همه را نگه می‌دارم
هیچ چیز را در ذهنم دفن نمی‌کنم
همه را هر روز برای چند بار نگاه می‌کنم
تا یادم بماند
نگاه‌هایی را که دنبالشان می‌گردم
چشم‌هایی را که از دست داده‌ام
و یادهایی را که برایشان زنده‌ام.

۱۱ تیر ۱۳۸۹

چند سال دیگه تو کجایی؟


وارد کلاس که شدم همه پرسیدن کی اقدام کردی؟ با تعجب گفتم واسه چی؟ همه پوزخند زدن کانادا دیگه پس واسه چی اومدی کلاس فرانسه؟

موبایلم رو بردم واسه تعمیر، می‌پرسن از کجا خریدی؟ می‌گم مالزی. تعمیرکار می‌پرسه از اونجا اقدام واسه کانادا راحته؟

برای پرکردن اوقات بیکاری زنگ میزنم به کلاس‌های هتل داری منشی میگه مدرک ما مورد تایید کاناداست.

اطرافیانم را نگاه می‌کنم؛ همه یا مدارک فرستادن منتظر شماره پرونده‌اند یا منتظر نشستن که وقت مصاحبه بگیرند.

عده ای هم رفتن سفارت کانادا در سوریه، دوبی و یا ترکیه و مصاحبه‌هاشون انجام دادند.

فکر می‌کنم دهه پنجاه اوج مهاجرت ایرانیان بوده همه کسانی که به خاطر شرایط جامعه از ایران رفتن به دنبال آینده‌ای روشن‌تر، اما این روزها همه می‌خواهند که فرار کنند اگرچه اسم رسمی و اداری مهاجرت داره ولی کسی فکر آینده‌ای روشن‌تر نیست همه می خواهند اینجا نباشن.. برن..نبینن..همه چیز رو بذارند و فقط برند.

رفتنی که در یک سال گذشته سرعت بیشتری گرفته...صحبت از فرار نخبگان نیست داستان تکه تکه شدن جامعه‌مان است ایرانی که برایش گریه کردیم و... دارد می‌رود، فرار می‌کند.

چند سال دیگه تو کجایی؟ دلم برایت تنگ می‌شود...

Powered By Blogger