متنفرم از این حس دوری که همیشه همراه من هست، از این که موقع تحویل سال همیشه دورم، یک راه دور در قلبم هست؛ جاده ای که همیشه من را دور نگه می دارد.
تفاوتی بین آدم ها نیست دل من همیشه راهی را می بیند که من باید بروم و من، همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم.
همیشه موقع تحویل سال می خواهم که سال آینده را دور نباشم، نزدیکش باشم ولی باز هم دورم، هر چه سال ها می گذرد دوری های من هم بزرگتر می شود.
امسال از تو دورم، دیروز از تو دورتر شدم؛ بی قراری های من...بهانه گیری های تو..پس زدن اشک هایی که جاری شد...
و حرف هایی که در فاصله بین ما نشسته است.
میدانم که حتی اگر پیش تو بودم باز هم دور بودم، بی خیال شمردن روزها و ماه ها و سال ها شدم برای یک قرن تنهایی ام نگرانم.
من همیشه در فاصله ها منتظرم.
۲۹ اسفند ۱۳۸۹
۰۹ اسفند ۱۳۸۹
برای آنچه که ویرانش کردم
روزی دوباره برایت مینویسم؛
برایت خواهم گفت که چرا ویرانیت را نظاره کردم و هیچ نگفتم حتی آه هم نکشیدم،
یک روز از لابه لای خاطرات این روزهایم، تلخی نگاه دنیای من را خواهی چشید
و میفهمی که چرا پنهانت کردم حتی از خوابهای شبانهام
آرزویم بودی؛ دنیایی بودی که ساخته بودمت برای خودم ولی در تلخی واقعیت زندگی نابودت کردم؛ ویرانت کردم.
ایمان آوردم به نابودی آرزوهایم و حالا عادت میکنم به ویرانی رویاهایم
۰۶ بهمن ۱۳۸۹
این روزهای من
بعضی روزها هست که میخوای گریه کنی نمیدونی چرا ولی بغض داری
میخوای که نشنوی، فقط نگاه میکنی
بعضی روزها هست که خسته شدی از خوردن بغضت، میخوای که بشکنی
فقط بهانه میگیری؛ میخوای ناز کنی، قهر کنی، میخوای...
بعضی روزها هست از قوی بودن خسته شدی میخوای ضعیف بشی، مچاله بشی و آه بکشی
بعضی روزها هست که از بودن خودت سیر شدی میخوای بشی یک خود دیگه؛ خودی که بتونه گریه کنه...ناراحت بشه...ناامید بشه
بعضی روزها هست مثل این روزهای من
۰۱ بهمن ۱۳۸۹
من و شبهای برفی بی تو بودن
شبهای سرد و برفی تهران ساکت است.....من هستم و صدای افتادن دانههای برف روی شومینه..تو نیستی و جای خالی صدایت همراهم
چشمهایم را میبندم تا نبودنت را نبینم ولی نبود گرمای نفسهایت را چه کنم؟
گلوله برفی که امروز برایت درست کردم هنوز کنار خیابان است یک لحظه فراموش کردم که نیستی
که تو دوری
دورتر از لحظههایی که با هم خندیدم
من برایت مینویسم ولی تو نیستی که بخوانی که اگر هم بخوانی ...
پتو را محکم دور خودم میپیچم دیگر به نبود بازوانت عادت کردهام
من به عادتهایم زندهام اما تو باز هم نیستی.
۲۰ آذر ۱۳۸۹
منتظر چی هستی دختر؟
هی سرک میکشم؛
فیسبوک
فرندفید
توییتر
جیمیل
یاهو
نه خبری نیست
دائم به موبایلم نگاه میکنم
اینباکس رو خالی میکنم
بچهها اسمسها که قطع نیست؟
منتظر چی هستم؟
نمیدونم
یک سال دیگه گذشت و من همچنان تنها نشستم و فکر میکنم که اگر کیکی بود چند تا شمع داشت.
۱۰ شهریور ۱۳۸۹
آرام آرام
دوباره می نویسم تا دلتنگی لحظههایم با تو باشد
از با من بودنت که دوست دارم؛
آرام آرام به من نزدیک میشوی
سایه نفسهایت را حس میکنم
میآیی و در من مینشینی، نفوذ میکنی، رسوب میکنی
سرم را در گودی نفسهایت میگذارم
با سر انگشتانت مژههایم را لمس میکنی
تو دوری
اما
۰۵ شهریور ۱۳۸۹
بهانههای زندگی من
نگاههایی که جستجو میکردند
چشمهایی که گفتگو میکردند
یادهایی که آزارم میدادند
همه را نگه میدارم
هیچ چیز را در ذهنم دفن نمیکنم
همه را هر روز برای چند بار نگاه میکنم
تا یادم بماند
نگاههایی را که دنبالشان میگردم
چشمهایی را که از دست دادهام
و یادهایی را که برایشان زندهام.
چشمهایی که گفتگو میکردند
یادهایی که آزارم میدادند
همه را نگه میدارم
هیچ چیز را در ذهنم دفن نمیکنم
همه را هر روز برای چند بار نگاه میکنم
تا یادم بماند
نگاههایی را که دنبالشان میگردم
چشمهایی را که از دست دادهام
و یادهایی را که برایشان زندهام.
اشتراک در:
پستها (Atom)
