۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

متنفرم از این نگاه

نگاه‌های هرزه و گرسنه؛ تنها مژدگانی یک عصر شنبه است برای زندگی در غربت، در منطقه‌ای صنعتی با کارگرانی روزمزد که بدون مجوز کار و پنهان از چشم دولت و حامیان روز کارگر، کار می‌کند و کار.
دخترکی که با قیمتی اندک به چنگ‌شان آمده تا آخر هفته‌شان را بسازد. نگاهی که همراه دخترک حرکت می‌کند و حریصانه او را می‌بلعد. پیراهن کوتاه دخترک در باد تکان می‌خورد، سرش را نیز تکان می‌دهد تا موهایش را به باد بسپارد. حتما او هم در کودکی آرزوی پوشیدن کفش پاشنه بلند را داشته، آرزویی که امروز او را برای مشتری‌هایش جذاب‌تر کرده است.
هر سه با هم دور دخترک حرکت می‌کنند یکی دست به موهایش می‌کشد و دیگری بی‌تاب برای رسیدن به اوج لذتش، قدم‌هایش را تند می‌کند. دخترک اما همچنان خرامان راه می‌رود تا کارش را به بهترین نحو انجام دهد، هر از چندی سرش را عقب می‌کشد تا دست مرد را از روی موهایش پس بزند و قدم هایش را آرام می کند تا از دیگری عقب بماند ولی نمی‌تواند نگاه‌هایشان را پاسخ دهد چشمانش بی روح است و خالی از شوق زندگی؛
و من متنفرم از نگاهی که زندگیش را دنبال می کند.

۲۷ فروردین ۱۳۸۹

فریاد زندگی

روز رفتن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، روز جدایی از سه سال زندگی.
زندگی در کنار نژاد آرام جنوب‌شرق آسیا تمام شد و من دوباره به های‌وهوی زندگی در ایران برمی‌گردم؛
به صدای ممتد عطسه‌های مادر در تابستان و شوق باریدن برف در زمستان.
خوشحالم که به چیزی دل نبستم و حالا دوباره برمی‌گردم به خانه‌ای که دوستش دارم، به اتاقی که برایم آرامش دارد.
برمی‌گردم که زندگی را شروع کنم و فریاد بزنم بودنم را، فریادی که سه سال پشت کتاب‌ها و درس‌ها آرام گرفته بود.
چشمانم را می‌بندم تا غم‌ها را فراموش کنم و فقط به زندگی‌ای فکر کنم که منتظر من است؛

زندگی سلام

من برگشتم

۰۱ اسفند ۱۳۸۸

برای ...

برای روزهایی که رفتند،

برای غم‌هایی که می گذرند،

برای دردهایی که می‌مانند،

برای زخم‌هایی که می‌خراشند،

برای عشقی که جاودانه می‌ماند،

برای نگاهی که همیشه مهربان است،

برای دستی که چروک شده،

برای چشمی که پر از اشک شده،

برای دلی که تنها شده،

برای صدایی که می‌لرزد،

برای بغضی که در راه است،

برای خاله و دختر خاله عزیزم؛

تمامی این روزها با شما بودم و در فکرتان. حس می‌کنم تک تک لحظه‌های تنهایی پر از هیاهوی‌تان را ولی چه کنم که من توان شنیدن صدای لرزانتان را ندارم چون می‌دانم که می‌شکنم.

۰۱ دی ۱۳۸۸

دلم برای رفتن می‌گیرد ولی ماندن را هم دوست ندارم

بالاخره بعد از حدود ۱۵ ماه من برگشتم ایران. جدا از خانواده و دلتنگی‌های یک دختر لوس و ته‌تغاری، دلم برای همه چی تو ایران تنگ شده بود. کلی دوست‌های مجازی داشتم که می‌خواستم ببینمشون. هفته اول رفتم کرمان برای شهاب باران در کویر شهداد و دیدن دوستان فرندفیدی، سفر کوتاه و خیلی خوبی بود و با کلی معتاد فرفری آشنا شدم البته .

بالاخره رفتم تهران بعداز این همه مدت دیدن دوستای دوران دانشگاه خیلی به من حال داد و البته باز هم دیدن چهره های دیگری از دنیای مجازی فرند فید، تولدی که با بهتریم دوستانم داشتم و یادآوری خاطرات چهار سال دانشجویی. دوباره برگشتم مشهد و در جمع خانواده‌ام و دوباره از فکر رفتن دلم گرفته است به همان اندازه که از فکر ماندن دلم می‌گیرد.
دلم برای رفتن می‌گیرد ولی ماندن را هم دوست ندارم. از وقتی آمدم ایران همش دلتنگم؛ حوصله بیرون رفتن ندارم، شب‌ها زود می‌خوابم و می‌خندم و بیشتر آرام یک گوشه می‌نشینم، از سیاست حرف نمی‌زنم، روزنامه نمی‌خوانم و به طور کلی سعی می‌کنم که در بی‌خبری باشم. به همه می‌گفتم دو ماه آمدم ایران که خوش بگذرانم ولی دارم دق می‌کنم از این دل تنهام.
دوستی‌های تازه، چهره‌های جدید و فکرهای نو هیچ کدام نتوانست تنهایی من را پر کند و حالا من ماندم و یک دل تنهایی که باز باید برود و در راه باشد ...

۲۶ مرداد ۱۳۸۸

من و وبلاگم

روز اول که می‌خواستم این وبلاگ را درست کنم فکر می‌کردم جایی می‌شود برای درد دل‌های من که حرف‌هایم را بنویسم و دوستانم هم بخوانند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که وبلاگ همایون خیری بشود جایی برای دردل کردن و با همه در ارتباط بودن.
بار اولی که ازمن خواست در "جمعه برای زندگی" بنویسم فکر نمی‌کردم عادتی بشود که هر روز جمعه، من را زود از خواب بیدار کند برای نوشتن از زندگی
روزی هم که ازمن خواست گزارشی ضبط کنم و برای برنامه رادیویی بفرستم فکر نمی‌کردم که بعد از این هر هفته دنبال اخبار سرزمین مالزی باشم آن هم اخباری که رنگ و روی از زندگی داشته باشه.
از روزی که وارد خونه جدید شدم و تصمیم به زندگی کردن گرفتم. زندگی هم دارد متفاوت به من نگاه می‌کند و حالا می‌فهمم که چرا بعضی از آدم‌ها هر از چندی محیط زندگی شان را عوض می‌کنند.
دلم برای همه دوستانم در ایران تنگ شده و برنامه رادیویی که در وبلاگ همایون خیری ایجاد شده راهی شده تا دوستان صدای من را بشنوند و از حال و هوای من باخبر شوند.
به هر حال من تصمیم دارم زندگی کنم و سبز بمانم. پس هر هفته جمعه و شنبه در وبلاگ همایون خیری منتظرتان هستم.

۱۹ تیر ۱۳۸۸

بعد از این جمعه‌ها برای من و توست برای زندگی برای ایران و برای امید


دوباره به جمعه برای زندگی برگشتم با روحیه و با دیدی دیگر برای جمعه، این هم عکس گیاه من است که گوشه حفاظ طبقه نهم سبز شده است، این به من امید زندگی می دهد امیدی برای ساختن ایرانی دوباره

جمعه‌ای برای من و تو

امروز جمعه است و باید از زندگی بنویسم. نباید فکر کنم به پنج شنبه‌ای که ۱۸ تیر بود باید فراموش کنم شنبه‌هایی را که زندگی در آن بی‌رنگ شد، باید فقط به زندگی فکر کنم.

بله امروز جمعه است و من نفس می‌کشم، پنجره را باز می‌کنم، آسمان مثل همیشه آبی کم‌رنگ است با تک و توکی ابرهای سفید بی‌حال که خبری از باران نمی‌دهد.

زندگی را شروع می‌کنم با یاد از دوستی که الان در کشوری دیگر است و احتمالا نیمه‌های شب است و او خواب از خستگی راه طولانی که برای جلای وطن طی کرده اما نه نمی‌خواهم امروزم به جدایی و دوری بگذرد .. امروز روز زندگی و امید برای ایران است.

دوباره به آسمان بی‌غم مالزی نگاه می‌کنم ...چه می‌داند این آسمان که چه رفته بر سرزمین من بر مردم من در هفته‌های گذشته.

پرنده‌ها هم‌چنان بر شاخه‌های سرسبز اما بی‌میوه درختان در مالزی می‌خوانند، مردان مسلمان کلاه‌هایشان را بر سر می‌گذارند تا به نماز جمعه بروند، صدای زنگ معبد هندوها می‌آید. پسرک چینی دارد شیر سویا می‌خورد، کیفش را که چرخش نیز شکسته به دنبال خود می‌کشد و به سمت سرویس مدرسه می‌رود؛ زندگی یعنی همین.

تا چند ساعت دیگر اولین تلفن از ایران زده می‌شود تا من به آن ها بگویم دیروز در ایران چه اتفاقی افتاده است.

تنهایی، جدایی، دلتنگی نه هیچ کدام در جمعه من نیست با قطره اشکی همه آن‌ها را دور می‌ریزم و به فردایی فکر می‌کنم که می‌خواهم با امید و زندگی بسازمش، به ایرانی فکر می‌‌کنم که مال من و تو است و پر از زندگی است.

بعد از این جمعه‌ها برای من و توست برای زندگی برای ایران و برای امید.

۱۳ تیر ۱۳۸۸

من و پنجره


این پنجره اتاق جدید من در خونه ( این کلمه را با تلفظ خونه دوست دارم نه خانه) جدید است. دو سال خلوت و تنهایی برای من کافی بود و از امروز دوباره به دنیای زندگی با دیگران برمی گردم.
دو سال از اولین بهت و تجربه تنهایی من گذشت و از امروز من با این پنجره تنهایی را تقسیم می کنم. چند هفته گذشته به قدری در مورد سیاست و مردم و ایران و همه چیز فکرکردم که فهمیدم تنها زندگی کردن نمی تواند من را تنها کند و همیشه چیزهایی هست که بی اجازه داخل خلوتم سرک بکشند. در این دو سال خلوت من پر از مردمی بود که با آن ها زندگی کرده ام و امیدوارم دوباره امید و لبخند را در صورت های مهربان و خسته شان ببینم. دوباره زندگی را شروع می کنیم و به تغییراتی هرچند کوچک دل خوش می کنیم؛ مهم این بود که فهمیدیم تنها نیستیم و همه با هم هستیم.
از امروز من و پنجره من هم وارد دنیای با هم بودنتان می شویم.
Powered By Blogger