۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

هرچند متفاوت و سخت ولی باز هم جریان دارد

این که دوباره برگردی به دنیای که مدت ها باهاش زندگی می کردی
این که سعی کنی فراموش کنی و بگی چه خاطره جالبی بود
 این که بعد از چند ماه نگاه کنی به وبلاگی که حرف هات رو براش می نوشتی و با خودت بگی خوب این هم گذشت
همه این ها یعنی دوباره زندگی رو پیدا کردی
هرچند متفاوت
هرچند سخت
ولی زندگی دوباره برمی گرده

۱۶ مهر ۱۳۹۰

ادامه می‌دهم

همین‌جا ایستاده‌ام؛ وسط ناکجا آباد زندگی‌ام.
سال‌هاست یاد گرفته‌ام که مشکلات تمام می‌شود، باخت همیشه هست و شکستی وجود ندارد.
شاید الان دلم می‌خواست که گریه کنم، بگویم که شکست خورده‌ام و آغوشی برای گریه‌هایم لازم دارم
ولی
باز هم مثل همیشه شانه‌هایم را بالا می‌اندازم
نفسی عمیق می‌کشم
به جلو نگاه می‌کنم و راه می‌افتم؛
تو اگر تمام شدی من ادامه می‌دهم.

۲۹ خرداد ۱۳۹۰

قطعه گم شده من



شاید یک صدا بودی در زندگی‌ام یا طرح یک لبخند
من به همان بودنت دل خوش کرده بودم، به همان لبخندی که می‌گفتی برای من است
وقتی رفتی می‌دانستی که نفس لحظه‌هایم را از من می‌گیری

خوب می‌دانی که شکستم؛
نه برای رفتن تو
که برای گم شدن خودم شکستم.
کم کم تبدیل می‌شوی به قطعه‌ای گم شده که گویا از همان ابتدا نبوده
نقش‌ات را خودم می‌کشم و رنگ می‌کنم ولی جایت همیشه خالی خواهد ماند، حتی اگر بیایی.



۲۹ اسفند ۱۳۸۹

حس همیشه زندگیم؛ من دورم

متنفرم از این حس دوری که همیشه همراه من هست، از این که موقع تحویل سال همیشه دورم، یک راه دور در قلبم هست؛ جاده ای که همیشه من را دور نگه می دارد.
تفاوتی بین آدم ها نیست دل من همیشه راهی را می بیند که من باید بروم و من، همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم.
همیشه موقع تحویل سال می خواهم که سال آینده را دور نباشم، نزدیکش باشم ولی باز هم دورم، هر چه سال ها می گذرد دوری های من هم بزرگتر می شود.
امسال از تو دورم، دیروز از تو دورتر شدم؛ بی قراری های من...بهانه گیری های تو..پس زدن اشک هایی که جاری شد...
و حرف هایی که در فاصله بین ما نشسته است.
میدانم که حتی اگر پیش تو بودم باز هم دور بودم، بی خیال شمردن روزها و ماه ها و سال ها شدم برای یک قرن تنهایی ام نگرانم.
من همیشه در فاصله ها منتظرم.

۰۹ اسفند ۱۳۸۹

برای آنچه که ویرانش کردم

روزی دوباره برایت می‌نویسم؛

برایت خواهم گفت که چرا ویرانیت را نظاره کردم و هیچ نگفتم حتی آه هم نکشیدم،

یک روز از لابه لای خاطرات این روزهایم، تلخی نگاه دنیای من را خواهی چشید

و می‌فهمی که چرا پنهانت کردم حتی از خواب‌های شبانه‌ام

آرزویم بودی؛ دنیایی بودی که ساخته بودمت برای خودم ولی در تلخی واقعیت زندگی‌ نابودت کردم؛ ویرانت کردم.

ایمان آوردم به نابودی آرزوهایم و حالا عادت می‌کنم به ویرانی رویاهایم

۰۶ بهمن ۱۳۸۹

این روزهای من


بعضی روزها هست که می‌خوای گریه کنی نمیدونی چرا ولی بغض داری

می‌خوای که نشنوی، فقط نگاه می‌کنی

بعضی روزها هست که خسته شدی از خوردن بغضت، می‌خوای که بشکنی

فقط بهانه می‌گیری؛ می‌خوای ناز کنی، قهر کنی، می‌خوای...

بعضی روزها هست از قوی بودن خسته شدی می‌خوای ضعیف بشی، مچاله بشی و آه بکشی

بعضی روزها هست که از بودن خودت سیر شدی می‌خوای بشی یک خود دیگه؛ خودی که بتونه گریه کنه...ناراحت بشه...ناامید بشه

بعضی روزها هست مثل این روزهای من

۰۱ بهمن ۱۳۸۹

من و شب‌های برفی بی تو بودن


شب‌های سرد و برفی تهران ساکت است.....من هستم و صدای افتادن دانه‌های برف روی شومینه..تو نیستی و جای خالی صدایت همراهم
چشم‌هایم را می‌بندم تا نبودنت را نبینم ولی نبود گرمای نفس‌هایت را چه کنم؟
گلوله برفی که امروز برایت درست کردم هنوز کنار خیابان است یک لحظه فراموش کردم که نیستی
که تو دوری
دورتر از لحظه‌هایی که با هم خندیدم
من برایت می‌نویسم ولی تو نیستی که بخوانی که اگر هم بخوانی ...
پتو را محکم دور خودم می‌پیچم دیگر به نبود بازوانت عادت کرده‌ام
من به عادت‌هایم زنده‌ام اما تو باز هم نیستی.




۲۰ آذر ۱۳۸۹

منتظر چی هستی دختر؟

هی سرک می‌کشم؛
فیس‌بوک
فرندفید
توییتر
جی‌میل
یاهو
نه خبری نیست
دائم به موبایلم نگاه می‌کنم
اینباکس رو خالی می‌کنم
بچه‌ها اسمس‌ها که قطع نیست؟
منتظر چی هستم؟
نمی‌دونم
یک سال دیگه گذشت و من هم‌چنان تنها نشستم و فکر می‌کنم که اگر کیکی بود چند تا شمع داشت.

۱۰ شهریور ۱۳۸۹

آرام آرام

دوباره می نویسم تا دل‌تنگی لحظه‌هایم با تو باشد

از با من بودنت که دوست دارم؛

آرام آرام به من نزدیک می‌شوی

سایه نفس‌هایت را حس می‌کنم

می‌آیی و در من می‌نشینی، نفوذ می‌کنی، رسوب می‌کنی

سرم را در گودی نفس‌هایت می‌گذارم

با سر انگشتانت مژه‌هایم را لمس می‌کنی

تو دوری

اما

آرام آرام نزدیک می‌شوی

۰۵ شهریور ۱۳۸۹

بهانه‌های زندگی من

نگاه‌هایی که جستجو می‌کردند
چشم‌هایی که گفتگو می‌کردند
یادهایی که آزارم می‌دادند
همه را نگه می‌دارم
هیچ چیز را در ذهنم دفن نمی‌کنم
همه را هر روز برای چند بار نگاه می‌کنم
تا یادم بماند
نگاه‌هایی را که دنبالشان می‌گردم
چشم‌هایی را که از دست داده‌ام
و یادهایی را که برایشان زنده‌ام.

۱۱ تیر ۱۳۸۹

چند سال دیگه تو کجایی؟


وارد کلاس که شدم همه پرسیدن کی اقدام کردی؟ با تعجب گفتم واسه چی؟ همه پوزخند زدن کانادا دیگه پس واسه چی اومدی کلاس فرانسه؟

موبایلم رو بردم واسه تعمیر، می‌پرسن از کجا خریدی؟ می‌گم مالزی. تعمیرکار می‌پرسه از اونجا اقدام واسه کانادا راحته؟

برای پرکردن اوقات بیکاری زنگ میزنم به کلاس‌های هتل داری منشی میگه مدرک ما مورد تایید کاناداست.

اطرافیانم را نگاه می‌کنم؛ همه یا مدارک فرستادن منتظر شماره پرونده‌اند یا منتظر نشستن که وقت مصاحبه بگیرند.

عده ای هم رفتن سفارت کانادا در سوریه، دوبی و یا ترکیه و مصاحبه‌هاشون انجام دادند.

فکر می‌کنم دهه پنجاه اوج مهاجرت ایرانیان بوده همه کسانی که به خاطر شرایط جامعه از ایران رفتن به دنبال آینده‌ای روشن‌تر، اما این روزها همه می‌خواهند که فرار کنند اگرچه اسم رسمی و اداری مهاجرت داره ولی کسی فکر آینده‌ای روشن‌تر نیست همه می خواهند اینجا نباشن.. برن..نبینن..همه چیز رو بذارند و فقط برند.

رفتنی که در یک سال گذشته سرعت بیشتری گرفته...صحبت از فرار نخبگان نیست داستان تکه تکه شدن جامعه‌مان است ایرانی که برایش گریه کردیم و... دارد می‌رود، فرار می‌کند.

چند سال دیگه تو کجایی؟ دلم برایت تنگ می‌شود...

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

متنفرم از این نگاه

نگاه‌های هرزه و گرسنه؛ تنها مژدگانی یک عصر شنبه است برای زندگی در غربت، در منطقه‌ای صنعتی با کارگرانی روزمزد که بدون مجوز کار و پنهان از چشم دولت و حامیان روز کارگر، کار می‌کند و کار.
دخترکی که با قیمتی اندک به چنگ‌شان آمده تا آخر هفته‌شان را بسازد. نگاهی که همراه دخترک حرکت می‌کند و حریصانه او را می‌بلعد. پیراهن کوتاه دخترک در باد تکان می‌خورد، سرش را نیز تکان می‌دهد تا موهایش را به باد بسپارد. حتما او هم در کودکی آرزوی پوشیدن کفش پاشنه بلند را داشته، آرزویی که امروز او را برای مشتری‌هایش جذاب‌تر کرده است.
هر سه با هم دور دخترک حرکت می‌کنند یکی دست به موهایش می‌کشد و دیگری بی‌تاب برای رسیدن به اوج لذتش، قدم‌هایش را تند می‌کند. دخترک اما همچنان خرامان راه می‌رود تا کارش را به بهترین نحو انجام دهد، هر از چندی سرش را عقب می‌کشد تا دست مرد را از روی موهایش پس بزند و قدم هایش را آرام می کند تا از دیگری عقب بماند ولی نمی‌تواند نگاه‌هایشان را پاسخ دهد چشمانش بی روح است و خالی از شوق زندگی؛
و من متنفرم از نگاهی که زندگیش را دنبال می کند.

۲۷ فروردین ۱۳۸۹

فریاد زندگی

روز رفتن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، روز جدایی از سه سال زندگی.
زندگی در کنار نژاد آرام جنوب‌شرق آسیا تمام شد و من دوباره به های‌وهوی زندگی در ایران برمی‌گردم؛
به صدای ممتد عطسه‌های مادر در تابستان و شوق باریدن برف در زمستان.
خوشحالم که به چیزی دل نبستم و حالا دوباره برمی‌گردم به خانه‌ای که دوستش دارم، به اتاقی که برایم آرامش دارد.
برمی‌گردم که زندگی را شروع کنم و فریاد بزنم بودنم را، فریادی که سه سال پشت کتاب‌ها و درس‌ها آرام گرفته بود.
چشمانم را می‌بندم تا غم‌ها را فراموش کنم و فقط به زندگی‌ای فکر کنم که منتظر من است؛

زندگی سلام

من برگشتم

۰۱ اسفند ۱۳۸۸

برای ...

برای روزهایی که رفتند،

برای غم‌هایی که می گذرند،

برای دردهایی که می‌مانند،

برای زخم‌هایی که می‌خراشند،

برای عشقی که جاودانه می‌ماند،

برای نگاهی که همیشه مهربان است،

برای دستی که چروک شده،

برای چشمی که پر از اشک شده،

برای دلی که تنها شده،

برای صدایی که می‌لرزد،

برای بغضی که در راه است،

برای خاله و دختر خاله عزیزم؛

تمامی این روزها با شما بودم و در فکرتان. حس می‌کنم تک تک لحظه‌های تنهایی پر از هیاهوی‌تان را ولی چه کنم که من توان شنیدن صدای لرزانتان را ندارم چون می‌دانم که می‌شکنم.

۰۱ دی ۱۳۸۸

دلم برای رفتن می‌گیرد ولی ماندن را هم دوست ندارم

بالاخره بعد از حدود ۱۵ ماه من برگشتم ایران. جدا از خانواده و دلتنگی‌های یک دختر لوس و ته‌تغاری، دلم برای همه چی تو ایران تنگ شده بود. کلی دوست‌های مجازی داشتم که می‌خواستم ببینمشون. هفته اول رفتم کرمان برای شهاب باران در کویر شهداد و دیدن دوستان فرندفیدی، سفر کوتاه و خیلی خوبی بود و با کلی معتاد فرفری آشنا شدم البته .

بالاخره رفتم تهران بعداز این همه مدت دیدن دوستای دوران دانشگاه خیلی به من حال داد و البته باز هم دیدن چهره های دیگری از دنیای مجازی فرند فید، تولدی که با بهتریم دوستانم داشتم و یادآوری خاطرات چهار سال دانشجویی. دوباره برگشتم مشهد و در جمع خانواده‌ام و دوباره از فکر رفتن دلم گرفته است به همان اندازه که از فکر ماندن دلم می‌گیرد.
دلم برای رفتن می‌گیرد ولی ماندن را هم دوست ندارم. از وقتی آمدم ایران همش دلتنگم؛ حوصله بیرون رفتن ندارم، شب‌ها زود می‌خوابم و می‌خندم و بیشتر آرام یک گوشه می‌نشینم، از سیاست حرف نمی‌زنم، روزنامه نمی‌خوانم و به طور کلی سعی می‌کنم که در بی‌خبری باشم. به همه می‌گفتم دو ماه آمدم ایران که خوش بگذرانم ولی دارم دق می‌کنم از این دل تنهام.
دوستی‌های تازه، چهره‌های جدید و فکرهای نو هیچ کدام نتوانست تنهایی من را پر کند و حالا من ماندم و یک دل تنهایی که باز باید برود و در راه باشد ...

۲۶ مرداد ۱۳۸۸

من و وبلاگم

روز اول که می‌خواستم این وبلاگ را درست کنم فکر می‌کردم جایی می‌شود برای درد دل‌های من که حرف‌هایم را بنویسم و دوستانم هم بخوانند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که وبلاگ همایون خیری بشود جایی برای دردل کردن و با همه در ارتباط بودن.
بار اولی که ازمن خواست در "جمعه برای زندگی" بنویسم فکر نمی‌کردم عادتی بشود که هر روز جمعه، من را زود از خواب بیدار کند برای نوشتن از زندگی
روزی هم که ازمن خواست گزارشی ضبط کنم و برای برنامه رادیویی بفرستم فکر نمی‌کردم که بعد از این هر هفته دنبال اخبار سرزمین مالزی باشم آن هم اخباری که رنگ و روی از زندگی داشته باشه.
از روزی که وارد خونه جدید شدم و تصمیم به زندگی کردن گرفتم. زندگی هم دارد متفاوت به من نگاه می‌کند و حالا می‌فهمم که چرا بعضی از آدم‌ها هر از چندی محیط زندگی شان را عوض می‌کنند.
دلم برای همه دوستانم در ایران تنگ شده و برنامه رادیویی که در وبلاگ همایون خیری ایجاد شده راهی شده تا دوستان صدای من را بشنوند و از حال و هوای من باخبر شوند.
به هر حال من تصمیم دارم زندگی کنم و سبز بمانم. پس هر هفته جمعه و شنبه در وبلاگ همایون خیری منتظرتان هستم.

۱۹ تیر ۱۳۸۸

بعد از این جمعه‌ها برای من و توست برای زندگی برای ایران و برای امید


دوباره به جمعه برای زندگی برگشتم با روحیه و با دیدی دیگر برای جمعه، این هم عکس گیاه من است که گوشه حفاظ طبقه نهم سبز شده است، این به من امید زندگی می دهد امیدی برای ساختن ایرانی دوباره

جمعه‌ای برای من و تو

امروز جمعه است و باید از زندگی بنویسم. نباید فکر کنم به پنج شنبه‌ای که ۱۸ تیر بود باید فراموش کنم شنبه‌هایی را که زندگی در آن بی‌رنگ شد، باید فقط به زندگی فکر کنم.

بله امروز جمعه است و من نفس می‌کشم، پنجره را باز می‌کنم، آسمان مثل همیشه آبی کم‌رنگ است با تک و توکی ابرهای سفید بی‌حال که خبری از باران نمی‌دهد.

زندگی را شروع می‌کنم با یاد از دوستی که الان در کشوری دیگر است و احتمالا نیمه‌های شب است و او خواب از خستگی راه طولانی که برای جلای وطن طی کرده اما نه نمی‌خواهم امروزم به جدایی و دوری بگذرد .. امروز روز زندگی و امید برای ایران است.

دوباره به آسمان بی‌غم مالزی نگاه می‌کنم ...چه می‌داند این آسمان که چه رفته بر سرزمین من بر مردم من در هفته‌های گذشته.

پرنده‌ها هم‌چنان بر شاخه‌های سرسبز اما بی‌میوه درختان در مالزی می‌خوانند، مردان مسلمان کلاه‌هایشان را بر سر می‌گذارند تا به نماز جمعه بروند، صدای زنگ معبد هندوها می‌آید. پسرک چینی دارد شیر سویا می‌خورد، کیفش را که چرخش نیز شکسته به دنبال خود می‌کشد و به سمت سرویس مدرسه می‌رود؛ زندگی یعنی همین.

تا چند ساعت دیگر اولین تلفن از ایران زده می‌شود تا من به آن ها بگویم دیروز در ایران چه اتفاقی افتاده است.

تنهایی، جدایی، دلتنگی نه هیچ کدام در جمعه من نیست با قطره اشکی همه آن‌ها را دور می‌ریزم و به فردایی فکر می‌کنم که می‌خواهم با امید و زندگی بسازمش، به ایرانی فکر می‌‌کنم که مال من و تو است و پر از زندگی است.

بعد از این جمعه‌ها برای من و توست برای زندگی برای ایران و برای امید.

۱۳ تیر ۱۳۸۸

من و پنجره


این پنجره اتاق جدید من در خونه ( این کلمه را با تلفظ خونه دوست دارم نه خانه) جدید است. دو سال خلوت و تنهایی برای من کافی بود و از امروز دوباره به دنیای زندگی با دیگران برمی گردم.
دو سال از اولین بهت و تجربه تنهایی من گذشت و از امروز من با این پنجره تنهایی را تقسیم می کنم. چند هفته گذشته به قدری در مورد سیاست و مردم و ایران و همه چیز فکرکردم که فهمیدم تنها زندگی کردن نمی تواند من را تنها کند و همیشه چیزهایی هست که بی اجازه داخل خلوتم سرک بکشند. در این دو سال خلوت من پر از مردمی بود که با آن ها زندگی کرده ام و امیدوارم دوباره امید و لبخند را در صورت های مهربان و خسته شان ببینم. دوباره زندگی را شروع می کنیم و به تغییراتی هرچند کوچک دل خوش می کنیم؛ مهم این بود که فهمیدیم تنها نیستیم و همه با هم هستیم.
از امروز من و پنجره من هم وارد دنیای با هم بودنتان می شویم.

۰۸ خرداد ۱۳۸۸

هفته‌ای که بر من گذشت

هفته‌ای که گذشت رو اصلا دوست نداشتم حقیقتا خسته شدم و کم آوردم. نمی‌دونم چرا ولی ظرفیتم دیگه تکمیل شده. هفته‌ای که بر من گذشت را در "جمعه برای زندگی" وبلاگ همایون عزیز بخوانید که دیشب طی نامه‌ای امر فرمودن بنویسم منم از خدا خواسته نوشتم!
چون وبلاگ آزاد نویس در ایران فیلتر شده مطلب را اینجا هم می‌گذارم

هفته‌ای با بلایای طبیعی و غیر طبیعی

هفته‌ای که گذشت بنده شاهد چند بلای طبیعی و غیر طبیعی در زندگی خودم بودم. اول از همه یک سونامی آمد و کل پایان‌نامه بنده را با خودش به آب برد که از طرف استاد عزیزم بود. ایشان بعد از دو سال تصمیم گرفتند که با من رو‌راست باشند و بگویند که تا امروز که دائم به من می‌گفتند "عالی است برو جلو" با دقت پایان نامه را نمی‌خواندند و کلیات را در نظر می‌گرفتند و حالا که جزئیات را نگاه می‌کنند دائم می‌گویند "افتضاح است برگرد عقب." نتیجه این که بنده حالا حالاها اینجا هستم در خدمت ایشان.

دومین بلای طبیعی زلزله‌ای بود که یکی از دوستان (که شمایی که وبلاگ آزاد نویس را می‌خوانید حتما ایشان را می‌شناسید) بر بنده مستولی گردانیدند با گفتن این جملات که چرا نشسته‌ای؟ مگر روزنامه نگار می‌نشیند و منتظر کار می‌شود؟

سومی اما بلایی خانمان‌سوز بود؛ به یمن حضور یکی از دوستان در پویش موج سوم بنده شدم بیننده برنامه‌های این شبکه اینترنتی که جمعا ۴-۵ ساعتی از وقت‌مان را در روز می‌دهیم برود.

در راستایی همین بلایا و برای این‌ که به کمک‌های مردمی هم احتیاج باشد بنده اقدام به فروش مبل و تخت و تشک و .... هرچیزی که فکر کنید کردم و الان کاملا همانند سیل‌زدگان عزیز در حال زندگی هستم و تا چند هفته دیگر که خانه را هم به صاحب‌خانه تحویل بدهم ؛ چادری برپا می‌کنم برای هم‌دردی با تمامی دوستانی که به بلایای مختلف دچار شده‌اند.

اما در هفته‌ای که همه صحبت از انتخابات می‌کنند بنده هم در خلال این همه بلایای طبیعی و غیره بحث‌های انتخاباتی شیرینی هم داشته‌ام؛ اولین نکته جالب خواندن شعری از "چه گوارا" برای یکی از کاندیداها بود! دومین نکته بسی خنده‌دار استدلال‌های دوستانی است که سی سالی می‌شود در ایران نیستند و حالا سعی در متقاعد کردن این‌جانب دارند برای رای ندادن البته احتمالا همه شما با این آدم‌ها درگیر هستید. دوستان عزیز خواهشمند است بحث‌های بیهوده با این افراد نکنید و به جایش کتاب "خانواده نیک اختر از ایرج پزشک زاد" را حتما بخوانید.



۰۱ خرداد ۱۳۸۸

این هفته باز هم در وبلاگ آزادنویس

این هفته هم باز رفتم وبلاگ همایون خیری مهمون بازی! البته این دفعه از چند روز قبل به هم گفته شده بود که مطلب بنویسم و من باز هم با قانون گل طلایی مطلبم را فرستادم.
این هفته در مورد چند همسری در مالزی نوشتم.
راستی شماره این هفته روزنامه نگاران ایرانی فکر کنم یک هفته نامه توپ بشه حتما منتشر شد لینکشو میدم.

مطلب این هفته من در "جمعه برای زندگی"

مالزی و چند همسری

من از آن دسته از آدم‌ها هستم که وقتی به جایی سفر می‌کنم دیدن جامعه و مردمانش را بیشتر از موزه و جاهای تاریخی دوست دارم. تا حالا به هیچ موزه‌ای در مالزی نرفته‌ام ولی می‌توانم برای‌تان از تفاوت‌های مردم مالزی در شهرهای مختلف صحبت کنم چون آن‌ها را دیده‌ام، این علاقه من باعث شده که همیشه تلویزیون‌های محلی را نگاه کنم حتی اگر زبانشان را نفهمم. در مالزی خوشبختانه تمام سریال‌های مالزیایی زیرنویس انگلیسی دارند و من مشکلی برای فهمیدن‌شان ندارم.

اولین مرتبه در یک سریال تلویزیونی دیدم زنی که فهمیده شوهرش دوست دختر دوران جوانیش را پیدا کرده، دارد مقدمات ازدواج آن‌ها را آماده می کند، باورم نشد سریال را دنبال کردم، همه رفتار همسر اول را ستایش می‌کردند واین را نشان شعور و درک بالای او می‌دانستند، مادر همسر اول به دخترش افتخار می‌کرد و بر خود می‌بالید که چنین دختری تربیت کرده و همسر اول به تنهایی در مقابل تمامی افرادی که فکر می‌کردند دارد در حق او ظلم می‌شود می‌ایستاد و به طور خلاصه سریال چیزی جز تشویق به داشتن همسر دوم نبود. چند روز بعد در وبلاگ نفیسه مطلق خواندم که او هم در مورد چند همسری در مالزی نوشته بود و این‌ که در مدارس و برنامه‌های تلویزیونی به این مسئله اشاره می‌شود.

از دوست مالزیایی خودم سوال کردم که آیا واقعأ چنین چیزی در جامعه شما معمول است و او سرش را تکان داد که متأسفانه بله. برای من جالب بود چون فکر می‌کردم خوب مانند کشورهای عربی اینجا هم عرف است. از دوستم پرسیدم یعنی شما زن‌ها راضی به این مسئله نیستید؟ گفت مسلمأ نه و خانواده‌های تحصیل کرده و با اصالت در مالزی هیچ وقت راضی به چند همسری نیستنند ولی در بین مردان مسلمان مالزیایی که کمی وضع مالی‌شان خوب می‌شود معمول است. یکی دیگر از ایرانیانی که سال‌هاست در مالزی زندگی می کند و همسر مالزیایی دارد نیز می‌گفت که اکثر صاحبان کارخانه‌ها و مردان موفق در تجارت در مالزی چند همسر دارند که البته در تمام مراسم‌ رسمی همسر اول خود را می‌آورند و اکثرأ زنان بعدی خود را از نژادهای چینی و هندی می‌گیرند و در جامعه هم تبلیغ می‌شود که برای استحکام جامعه چند نژادی مالزی این عمل پسندیده‌ای است.

این که دولت‌مردان و سران مذهبی در مالزی چه می‌گویند برای من مهم نیست این که با جملاتی مانند زن اول پایه استحکام خانواده است، این کار پیروی از سنت نبی است، باعث پیشرفت جامعه مالزی می شود و هزاران دلیل موجه یا غیر موجه دیگر سعی در توجیه چند همسری دارند برای من ارزشی ندارد چون می‌دانم که حضور یک زن دیگر در زندگی زناشویی چه لطمه‌هایی به زنان و خانواده می‌زند. خوشحالم که در ایران با وجود تبلیغی که چند سال اخیر در صدا و سیما می‌شود هنوز قبح داشتن همسر دوم از بین نرفته است و این فرهنگ و جامعه ایران است که چند همسری را قبول نمی‌کند نه سیاست‌مداران و سران مذهبی





Powered By Blogger